محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

291

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مطلوب زبون است . هيچكس نيرومندتر از خالق نيست و تواناتر از همه كسى است كه مقصود را به كف دارد و عاجزتر از همه كسى است كه در چنگ ديگرى است . تفكر نور است و غفلت ظلمت است و جهالت ضلالت است . اول برفت و به ناچار آخر به اول ملحق شود . پيش از ما اصولى بوده كه ما فروع آنيم و فرع پس از رفتن اصل بماند و خدا عز و جل اين پادشاهى به ما داد . او را ستايش مىكنيم از او هدايت و راستى و يقين مىخواهيم . پادشاه بر مردم حقى دارد و مردم نيز بر پادشاه حقى دارند . حق پادشاه بر مردم اينست كه اطاعت او كنند و خير خواه او باشند و با دشمنش پيكار كنند و حق مردم بر پادشاه اينست كه مقرريشان به وقت دهد كه جز آن منبعى ندارند و حق رعيت بر پادشاه اين است كه در كارشان بنگرد و با آنها مدارا كند و بيش از توانشان بر آنها بار نكند و اگر آفت آسمانى يا زمينى رخ داد و حاصلشان را بكاست از خراجشان بكاهد و اگر حادثه اى رخ داد كمكشان كند تا آبادى توانند كرد و در مدت يك يا دو سال از آنها به قدر استطاعت بگيرد . سپاه براى شاه چون دو بال پرنده است كه سپاه بال پادشاهى است و چون پرى از بال كنده شود ، نقصان يابد پادشاهى نيز چنين است كه به بال و پر پايدار است . شاه را سه خصلت بايد نخست آنكه راستگو باشد و دروغ نگويد و بخشنده باشد و بخيل نباشد و به هنگام خشم بر خويش مسلط باشد كه قدرت به كف دارد و دستش گشاده است و خراج به دو رسد و بايد حق از سپاه و رعيت دريغ نكند و عفو بسيار كند كه پادشاهى از عفو پايدار ماند و از عقوبت سستىگيرد و خطا در عفو بهتر از خطا در عقوبت است . پادشاه بايد در كارى كه نتيجهء آن كشتن و تباه كردن است دقت كند و چون از يكى از عمال وى شكايتى رسيد كه موجب عقوبت باشد با وى مدارا نكند و او را با شاكى فراهم آرد و اگر حق مظلوم بر او ثابت شد بگيرد و تسليم كند و اگر نتواند داد ، شاه از خويشتن دهد و وى را به حال خويش باز برد و با صلاح تباهى وادار كند . اين حقوقى است كه شما بر ما داريد . بدانيد كه هر كه خونى به نا حق بريزد من از او نگذرم و هر كه دستى را